سایه سیاه

پس از گذشت سالیان دور از آن اتفاق افتاده که همه چیز را در زیر سایه خود سیاه و تباه کرده بود احساس خوبی از ماندن نداشت و پیوسته عقل و احساس خویش را در معرض ضرب و شتم می گذاشت. هرگاه آن دو را برابر هم می نشاند نهایت کار این بود که از درون فرو می ریخت و اثاثیه اش با همه کتابهایی که داشت  به حراج گذاشته می شد و کتابهایش را در بین تارهایی از تنهایی که مانند عنکبوتی به دور خود تنیده و تار و پود روحش  را فرسایش می داد ناموس خود می شمرد که با حراج رفتنش ناموسش را هم به حراج می گذاشت. این پست مهم را پس از ترک همسرش به کتابهایش واگذار کرده بود که آن هم به حراج می رفت. درد، عضلات روحش را می آزرد. حتی بدتر از شبی که شنیده بود همسرش به دلیل دلایلی که از آنها خبر نداشت با مرد دیگری هم ایاق شده بود. قضیه کمی مسئله دار بود ... دردش لحظه به لحظه اوج می گرفت و لذت کنده شدن از زمین و رفتن به سوی سرنگی که برروی میز کارش برق می زد هم بر میلش نمی افزود. چند بار دست راستش را بر نیمه چپ سینه اش گذاشت و نفس عمیقی با صدای بلند کشید و با سر خود را به زمین کوفت و به اندازه شعاع یک سکه پیشانیش زخم برداشت و خون بر کف اتاق چکید. ...

چشمانش را که باز کرد رفیقش را بالای سر خود دید. بدون آنکه جابجایش کرده باشد زخم پیشانیش را پوشانده بود. لبخندی از روی اجبار زد و لبهایش کش آمد. " اگه دیرتر رسیده بودم نمیدونم مرده بودی یا نه؟ هفته بعد مدیریت بیمارستانو ازم می گیرن و به مدت نامعلومی گم و گور میشم. به فکر خودت باش و واسه مواقع مرگت با یه پزشک دیگه ای رفیق شو رفیق...!  تا بعد..." در بسته شد. صدای تیک تاک ساعت می آمد . تازه کوک شده بود. سرنگ برروی میزکارش برق می زد و هوس تزریق مغزش را احاطه کرده بود. نمیتوانست فکرش را به حراج گذاشتن کتابهایش متمرکز کند. دردش تسکین یافته بود و میتوانست تکانی به خود بدهد و سراغ میزش برود . هر ثانیه که عقربه تکان می خورد کار از کار می گذشت. سیگاری آتش زد و به جای تزریق سرنگ به آشپزخانه رفت و یک بطری بی مارک و بدون برچسبی را که مایع بیرنگی داخلش بود تا ته سر کشید. مدتی در لابی کوچک و باریک خانه اش قدمکی زد تا سیگارش بسوزد و تمام شود. حالش بهتر شده بود. هرچه بود یا کار رفیق پزشکش بود و یا بطری بی نشانی که تا قطره آخر خالی شده بود. کتابهایش را بسته بندی کرد و همه را لای بقچه ای که پیشتر ها روسری همسرش بود پیچید. لای یکی از کتابها عکس همسرش را گذاشت و ته مانده سیگار را که هنوز با نور ضعیفی سوسو میزد و دود  از درونش بر میخاست بر روی عکس فشار داد تا لبهای همسرش را بسوزاند. اینگونه دلش خنک تر میشد. ناگهان زنگ داخلی آپارتمان دو بار نواخته شد. بقچه را برداشت و به سوی در رفت. بازش کرد و مردی که پشت در بود بقچه را تحویل گرفت و رفت. در بسته شد. برق ساختمان قطع شده بود و تاریکی بر گوشه های خانه سایه می انداخت. همانجا پشت در قفلبند شد و تکیه به دیوار سر خورد و آرام به زمین چسبید. تنها نور موجود در پیش زمینه صورتش آتش سیگاری بود که دودش حلقه حلقه از دهانش بیرون می جست. حالش چندان خوب نبود. نیاز به سرنگی داشت که بر روی میزش در تاریکی اتاق جا مانده بود. کورمال کورمال به سوی اتاق رفت. صدای تیک تاک ساعت بلندتر و بلندتر میشد. دستش را بر روی میز کشید و سرنگ را لمس کرد. انگشت شصتش را بر ساق دست دیگرش می مالید که برجستگی رگش را حس کرد. سرنگ  را آرام فرو کرد...

سیگارش خاموش بود و همه جا تاریک ... تنها صدای تیک تاک ساعت بود که بر قلمرو اتاق سلطه داشت و صدای ناله ای که از ته حنجره ای خشکیده به خفگی می گرائید...

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

مداد

پسرک پدر بزرگش را تماشا کردکه نامه ای می نوشت.بالاخره پرسید:

( ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟)

پدر یزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد وبه نوه اش گفت :( درست

است، درباره ی تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است

که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد

بشوی.) پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید

وگفت:( اما این هم مثل بقیه ی مدادهایی است که دیده ام !) پدر

بزرگش گفت:( بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج

خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تمام عمرت در دنیا به آرامش

می رسی.)( خاصیت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز

فراموش کنی که دسیتی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست خداست، اوهمیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می

دهد. خاصیت دوم: گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از

مداد تراش هم استفاده کنی. این باعث می شود که مداد کمی رنج

بکشد اما آخر کار نوکش تیز تر می شود پس بدان که باید رنج هایی را

تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی

خاصیت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه،

از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،

در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است

خاصیت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، ذوغالی

اهمیت دارد که داخل چوب است پس همیشه مراقب باش در درونت چه

خبر است.و سرانجام، پنجمین خاصیت مداد: همیشه اثری از خود به جا

می گذارد. بدان هر کاری در زندگیت می کنی، اثری به جا می گذاری.

پس سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی، هوشیار باشی وبدانی

که چه می کنی.)

 

(پائولوکوئیلو)

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

شهر رنسانس

قصد دارم شما را با شهرسازی دوره رنسانس در اروپا آشنا کنم. این نوشته شاید در چند قسمت ارائه  گردد. آنچه در این نوشتار میبینید پژواک اول در این بلاگ میباشد که منبع آن کتاب تاریخ شکل شهر نوشته جیمز موریس است. پژواک پسین در روزهای آتی در پست دیگر ارائه خواهد شد.

الگویی نو در ایتالیا

دوره رنسانس در تاریخ شهرنشینی با آغاز این حرکت در اوایل قرن 15 در ایتالیا شروع و تا پایان قرن 18 ادامه می یابد.شهرسازی رنسانس بتدریج از ایتالیا به سایر کشورهای اروپایی گسترش یافت و 75 سال طول کشید تا این سبک جدید به فرانسه راه یابد و 85 سال دیگر در انگلیس.

رنسانس در ایتالیا بارور گشت و در مراحل زوال خود بخصوص در انگلیس در اثر حملات سهمگین و غیر قابل کنترل شهرنشینی دوره انقلاب صنعتی نابود گردید. رنسانس از نظر لغوی به معنای تجدید حیات می باشد ، احیای مجدد علاقه به صور مختلف هنر کلاسیک یونان و روم باستان  و استفاده از آنها بعنوان الهام بخش نقاشی ،مجسمه سازی، معماری و شهرسازی اروپایی . ویانوا در جنوا در سال 1470 نخستین شهرسازی رنسانس محسوب می شود. این شهر بر اساس نظم آگاهانه ساختمانها بر اساس طرحی از پیش تعیین شده میباشد.

هر چند که در تاریخ شهرسازی  از لغت رنسانس برای تمامی طول این دوره استفاده می شود اما در تاریخ معماری این دوره به چهار بخش تقسیم می شود.1- رنسانس نخستین 2- رنسانس پسین 3- باروک 4- روکوکو یا نئو کلاسیک.

در میان این ادوار تنها دوره باروک در رابطه مستقیم با تاریخ شهری است.یکی از علل گسترش رنسانس توسعه صنعت چاپ بود. معماری و شهرسازی نیز تحت تاثیر دو عامل مهم یکی کشف آثار وایتروویوس ( از معماران رومی دوره آگوستوس )  در سال 1412 و چاپ آن در 1521 و دیگری مهاجرت اندیشمندان و هنرمندان یونانی از قسطنطنیه به ایتالیا پس از سقوطش بدست ترکان عثمانی بوده است.

اما آنچه که بطور ویژه در زمینه شهرسازی رنسانس قابل ذکر است پرداختن به ویژگی های آن و چگونگی شکل گیری این شهرها در تفاوت آشکار با شهرسازی قرون وسطی است. شهرهایی که بطور ارگانیک ساخته می شدند و رنسانس با تاکید بر محوریت اومانیسم یا انسان گرایی با شهرهای منظم و از پیش تعیین شده ای به عرصه ظهور رسید. با اشاره به سرفصل این ویژگی ها بحث را به پژواک پسین وامی گذارم.

عناصر اصلی در شهرسازی رنسانس : 1- خیابان اصلی مستقیم 2- مناطقی با شبکه شطرنجی 3- فضاهای بسته

این مبحث ادامه دارد...

 

  
نویسنده : حسین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :